|
آخرین کلام...
|
|
چه شیرین بود آمدن و چه تلخ است رفتنی بی بازگشت.
آن هنگام که با کوله باری از خاطره ناچار به رفتن هستی
چیزی نیست جز لحظه ای دردناک.
نمیدانم در خاطرتان میمانم یا
همچون تصویری در آوارخانه ی ذهنتان دفن خواهم شد.
وقت تنگ است .
رفتن باید کرد ماندن جایز نیست.
اکنون که در حال به بازی در آوردن این کلمات هستم
خاطرات را در پس یکدیگر مرور میکنم
خاطراتی شیرین و تلخ از این صفحه ی دوار.
برای آخرین بار مینویسم تا برای اولین بار وداع گویم.
دوستتان دارم و همیشه به یادتان خواهم بود...
پایان.
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ÓÇÚÊ 12:42
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
دلم در سینه می نالد...
|
 دلم در سینه می نالد
دلم در سینه ی درد آشنا فریاد سر داد
که بیزارم از این دنیای رنگارنگ
دگر سیرم از این هستی.
شکست بال پروازم.
دگر بیزارم از هستی, از دنیا
ز دنیایی که مردمانش
تاج عشق را با آن همه زیبایی و شوکت
گلکوب هوس کردند.
هزاران کفر را در جامه ی پرهیز پوشاندند
و وجدان را به صحرای فراموشی رها کردند.
دلم در سینه می غرد
دلم در سینه ی درد آشنا فریاد میزند:
که در من اشتیاق ز پستی مرده است.
دگر بیزارم از هستی.
دگر سیرم از این دنیا.
ز دنیایی که افسون است
همه جنگ است
همه خون است.
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ÓÇÚÊ 13:4
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
وداع...
|
|
بر دریای خروشان ورقی خورد,
رها, سرگشته, هر سویی روان بود.
درون آن جوانی غرق تشویش
هزاران زخم اندوهش به جان بود.
دلش در سینه می لرزید و می گفت
که:
این هستی ؟چه محنت آفرین.
به زیر لب به خود می گفت:
افسوس مسافر, این دیار آخرین است.
ز چشمش اشک, همچون موج,
جوشید بر گونه ها خود را رها کرد دمی خاموش در اندیشه ای ژرف
تو گفتی گفتگویی با خدا کرد
چه کوهی موج, به قایق بکوبید.
سخنها منجمد شد, در دهانش
فرو غلطید در امواج دریا
ز دزیا ناگهان گم شد نشانش. ( پدرم )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه دوم شهریور 1387ÓÇÚÊ 11:25
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
اندوه پیغام...
|
کجا پر می کشی ای قاصدک,تنها
بیا در کلبه ام لختی بیاسای و دمی از رنج ایمن باش.
بیا در کلبه ام یک لحظه با من باش
ترا من لانه خواهم داد
ترا من مژده خواهم داد
برایت قصه های بی دوران محنت دوری را اکنون تکرار خواهم کرد
ترا من خسته می بینم.
گمانم پیک غمهایی برای من
خوش آیند است پیغامت
چه شبها دیدگانم خیره بر در بود
به امیدی که شاید قاصدی آید
ولی اکنون
صفا آورده ای ,خوش آمدی ,بنشین!
بگو ای قاصدک با من
بگو او را کجا دیدی؟
بگو او نامه ام را خواند؟
بگو از من چه می گفت او؟
بگو ای قاصدک از حرفهایش , خنده هایش ,
هر چه را دیدی بگو با من.
هنوز از برگ چشمانش غم و اندوه می بارد؟
هنوز او با غمش تنهاست؟
دلم می خواست می رفتی , همین امشب
کنارش می نشتی , گرم
و می گفتی برایش قصه ها از من
و می گفتی که من همراه طوفانهای ماتم زا
به صحراهای بی پایان سفر کردم
برو , با او بگو امشب
بگو افسانه ی کسی که دیگر خسته و تنهاست
بگو امشب برایش قصه از کسی که دیگر
سایه ی اندوه و ماتمهاست
بگو , گلبوته ی یاد تو , در گلخانه ی جانم
هنوز از عشق سرشار است.
فراموشم مکن هرگز
مبر از یاد آن ایام شیرین را
برو ای قاصدک تنها... ( پدرم )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه سی ام مرداد 1387ÓÇÚÊ 10:8
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
جاده...
|

جاده ها با خاطره ی قدمهای تو بیدار می مانند
که روز را پیش باز می رفتی
هر چند
سپیده
تو را
از آن پیشتر دمید
که خروشان بانگ سحر کنند. (شاملو )
آرام آرام در جاده ی افکارم قدم می زنم.تردیدی ابهام انگیز سراسر آن را فرا گرفته است و خود نیز با آن
آمیخته شده ام.بی آنکه بدانم در پی چه هستم خواهان یافتن راهی می باشم.راهی که پرده از ابهام
وجودم کنار زند و مرا به پاسخی برساند.
نمیدانم اکنون که من در خیال خود با تو سیر می کنم تو در خیال که هستی!
نمیدانم می توانم یادها و خاطراتت را تکیه گاهی امن برای خود قرار دهم!
ناگهان صدایی مرا به خود فرا می خواند.قطره ای بود زلال و پاک.خواهان فرو ریختن بود.میخواست از
دنیای خیال من خارج شود و چشمهایم را ترک گوید.
نمی خواستم او نیز همانند من رو به زوال بگذارد ولی چاره چه بود؟او نیز همچون من خود را به دست
ستمگر تقدیر سپرد و فروریخت و محو شد.تنها اثری از او بر جای ماند که تا لختی دیگر او نیز رو به
نیستی خواهد گذاشت.
آنگاه به خود می آیم.طراوت نسیم صبح دم را بر گونه های خود حس می کنم و گرمای انوار سپیده دم
را لمس.گویی وقت رفتن بود.آری باید بار بست از این جاده ی موهوم و در راه دگری شد.
بدرود افکار خیس من.تا دیداری دوباره...
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ÓÇÚÊ 13:46
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
آهنگ سفر ...
|
کردی آهنگ سفر اما پشیمان میشوی چون به یاد آری پریشانم پریشان میشوی گر به خاطر آوری این اشک جان سوز مرا,
آنچه من هستم کنون در عاشقی آن میشوی.
سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب, چون سپند از بهر دیدارم شتابان میشوی.
عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی,
من که می دانم تو همچون شمع گریان میشوی. گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت, همچو ابر نوبهاران اشک ریزان میشوی.
مرغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد,
آن زمان بی همزبان در این گلستان میشوی. ( --- )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه بیستم مرداد 1387ÓÇÚÊ 12:41
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
عشق...
|
عشق لالایی بارون توو شباست نمنم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست
تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و شبهای منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره توی که فریاد دردای منی
دستای تو خورشید و نشون میدن چشمای بستمو بیدار می کنن صدای پرنده رو, لبات توو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزاری باشه روز و شبهاش همه تکراری باشه شاید عشق برای بعضی عاشقا لحظه ی بزرگ دیداری باشه
عشق لالایی بارون توو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی عزیز با تو بودنه آخرین پناه موندن منه
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 10:40
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
کسی بغض دل را به باران نگفت...
|
|
کسی پریشانیم را به طوفان نگفت.
درد دل عاشق مرا چه کسی به دست شقایق خواهد سپرد؟ ناله های شبانه ام را چه کسی به باد خواهد سپرد؟ وکیست که دست نوازش بر دل رسوای ما کشد و ما را در این گیتی پست پناه دهد؟ در کوچه سار غربت و تنهایی کیست که مرا دریابد. کیست که نفسهای آرام مرا به شماره اندازد؟ کیست که نشانی از خدا داشته باشد و عشقی همچون آب دریا پاک؟ چندی است که پی کسی میگردم که چشمانش نشانی از ستاره دارد, ولی افسوس که همواره هوای ابری در مقابل ستاره ها قرار می گیرد و مرا از انوار وجودش محروم میسازد. در آسمان خیال خود به دنبال خورشید هستم, خورشیدی که یخ و جودم را اب کند و خنده بر لبانم باز آرد. و آنگاه به دنبال بارانم , بارانی از جنس عشق که بر من ببارد و کودک درونم را سیراب کند و کویر خشکیده ی تنم را به بهشتی مبدل سازد...
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 9:30
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
غم نمناک...
|
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
نمی افزود مرا بر غمها فکر این تاریکی و ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل:
وای این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست بر دل
غم من,لیک,غمی نمناک است.
( سهراب سپهری )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 10:26
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
کاش میدانستی...
|
|
کاش میدانستی روزها و شبها را در فراق تو چگونه سپری می کنم.
کاش میدانستی ستاره های شبهای من بی تو چقدر کم سو شده اند.
کاش میدانستی وقتی نباشی تپشهای قلب من به چه آرامی رو به زوال می گذارند.
اما نمیدانی.نمیدانی معنای دلتنگی را.نمیدانی معنی عشق را.
نمیدانی عاشق تنها چقدر خسته است.خسته از بی تو بودن.
کاش در کنارم بودی تا میتوانستم جرعه ای از عشق خود را به قلب تو نفوذ دهم.
کاش میتوانستم خیالت را از فکرم بیرون کنم,اما افسوس که از این کار عاجزم.
کاش میتوانستم نقاش باشم و تصویر لحظات بی تو بودن را نقاشی کنم و برایت هدیه کنم تا خود متوجه زشتی
آنها شوی.
دوریت برایم از آتش جهنم هم سختر است.درد عشقت از هر درد بی درمانی دردناکتر است.
میخواهم بار دیگر چهره ی زیبایت را ببینم و بوسه ای بر چهرهی گلگونت بگزارم تا بدانی عاشقت هستم.
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 9:52
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
تولدی دیگر...
|

همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست
که تو را در خود تکرار کنان
به سحرگاه رستنها و شکفتنهای ابدی خواهد برد
من در این آبه تو را آه کشیدم,آه
من در این آیه تورا
به درخت آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانی است که مردی خود را با آن می آویزد
زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمیگردد زندگی شاید
آن لحظه ی مسدودی است
که نگاه من,در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه ام کاشته ای
و به آواز قناریها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند سهم من این است
سهم من این است
سهم من,
آسمانی است که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروک است
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید: دستهایت را دوست می دارم... دستهایم را در باغچه خواهم کاشت
سبز خواهم شد,می دانم می دانم و پرنده ها در گودی انگشتان جوهری ام تخم خواهند کاشت گوشواره ای به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دختری می اندیشند که یک شب او را
باد با خود برد... ( فروغ فرخزاد )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 10:55
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
غم دوری...
|
|
غم دوریت بر دلم نشته,برون نمی رود.نمی دانم چه کنم با این دل تنگ که هرچه ازاو بگویم کم است
نمی دانم چگونه در مقابل اشکهایم قرار بگیرم و مانع ریختنشان شوم.
نمی دانم چگونه مانع شکسته شدن بغضم شوم.
ثانیه ها را در پس هم می گذرانم تا شاید روزی از همین روزها چهره ی زیبایت را ببینم.
شوق دیدار توست که نفس را وارد حیاتم می کند تا زنده بمانم.
کاش می توانستم جانم را برایت هدیه دهم تا اینقدر آزارم ندهد.تا اینقدر دلتنگ نباشد.
لحظه ای نیست که به یاد تو چشم بر هم نزنم.
بایاد توست که می توانم این زندگی خفت بار را تحمل کنم.
ای پناه ناامیدیهای من,لحظه ای برمن بتاب تا با انوار روحانی وجودت حیاتی دوباره بگیرم.
لحظه ای بر من بتاب تا بدانم کیستم. هیچگاه باخود تصور نمیکردم که روزی عاشقت شوم اماتو آمدی وباتمام عشق ومحبت واردقلبم شدی.
درهای وجودم را به رویت گشودم تا با عشق تو لبریز و آکنده شود.
تویی که با راز عشق آشنا بودی و راز وجودم را کشف کردی.شمع وجودم را آب کردی و آتشی در دلم
برافروختی که هرگز خاموشی ندارد.آتش عشق توست که به وجودم گرمی می بخشد.
رفتی از کنارم اما من همچنان در خیالم با تو سفر می کنم و به یاد تو دیده فرو می بندم.
کاش فاصله ی ما اندکی نزدیکتر میشد تا می توانستم بار دیگر در آغوشت بگیرم و آنگاه به قدر هزار
چشم می گریستم و می گفتم که باز هم دوستت دارم...
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 10:28
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
گره...
|
|
فردا اگر زراه نمی آمد
من تا ابد در کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم در پشت شیشه های اتاق تو
آن شب نگاه سرد سیاهی داشت دالان دیدگان تو در ظلمت
گویی به عمق روح تو راهی داشت لغزیده بود در مه آیینه
تصویر ما شکسته و بی آهنگ
موی تو رنگ ساقه ی گندم بود
موهای من خمیده و قیری رنگ رازی درون سینه ی من می سوخت
می خواستم که با تو سخن گوید
اما صدایم از گره کوته بود در سایه,بوته هیچ نمی روید زآنجا نگاه خسته ی من پر زد
آشفته,گرد پیکر من چرخید
در چارچوب قاب طلایی رنگ
چشم مسیح بر غم من خندید از خانه ی بلوری ماهی ها
دیگر صدای آب نمی آمد
فکر چه بود گربه ی پیر تو
که او را به دیده خواب نمی آمد بار دیگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شب مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورت حیرانم دیدم که بال گرم نفسهایت
ساییده شد به گردن سرد من
گویی نسیم گمشده ای پیچید
در بوته های وحشی درد من دستی درون سینه ی من می ریخت
سرب سکوت و دانه ی خاموشی
من خسته زین کشاکش درد آلود
رفتم به سوی شهر فراموشی بردم ز یاد اندوه فردا را
گفتم سفر فسانه ی تلخی بود
نا گه به روی زندگیم گسترد
آن لحظه ی طلایی عطر الود ( فروغ فرخزاد )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 22:24
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
کاش...
|
|
کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار او می کرد
کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد
کاش قلبها آنقدر صاف بودند که دعاها قبل از پایین آوردن دستها مستجاب می شدند
کاش واژه ی حقیقت آنقدر با لبان آشنا بود تا برای گفتنش نیازی به شهامت نبود
کاش شمع حقیقت محبت را در تکاپوی پروانه میدید و او را باور می کرد
کاش...
و ای کاش,ای کاش جدایی معنی عشق را می فهمید...
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 17:11
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
مرثیه...
|
|
به جست وجوی تو به درگاه کوی تو می گریم. در آستانه ی دریا و علف به جست وجوی تو در معبر بادها می گریم, در چهار راه فصول در چارچوب شکسته ی پنجره ای که آسمان ابر آلوده ای را قابی کهنه می گیرد. به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند , تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن؟ و عشق را که خواهر مرگ است. و جاودانگی رازش را با تو در میان می گذارد. نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد. متبرک باد نام تو. و من همچنان دوره می کنم شب و روز را هنوز را... ( احمد شاملو )
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 16:28
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
سلام...
|

سلام...
سلام ای پرتو نورانی خورشید,
سلام ای شبنم گلبرگهای باغ دلم.ای که با وجودت روح پریشانم معنای آرامش را حس
میکند.
ای که با قطره های گرم عشقت قلب یخ زده ام را ذوب می کنی.
سلام ای ابر سپید من که در آسمان به من می نگری
و سلام ای ماه شبهای من که با وجودت شب سیاهم نورانی می گردد.
بیا با هم ترانه ای سر دهیم,ترانه ای از جنس سکوت,به سپیدی برف و به نرمی آفتاب و به
گرمی ریگهای دشتها.دشتهایی که غرق در آفتابند.آفتاب عشق.
و تو ای پناه نا امیدیها ی من, بیا و دست سردم را بگیر تا از قطره های عشق تو یخ وجودم
ذوب شود.انجمادی که قلبم را در پس نگاه بی نگاهت تبدیل به کوهستانی از یخ کرده.
بیا که دریچه های قلبم برای به پرواز در آوردن پرنده های احساس تو باز می شوند.
بیا که بی تو دریای وجودم رنگی به رنگ آبی نمی شناسد.
بیا که بی تو گلهای باغ وجودم با واژه ی سیرابی غریبه اند.
ای که در نبود تو خارها هار شده اند و گل وجودم را در بر گرفته اند.دیگر حد و مرزی وجود
ندارد برای قلمروی تنهاییها.غربت دلم فاتح لحظه های با تو بودن است.
بی تو شعری نیست,وزنی هم نیست.سبکم از بی وزنی.
آری دل سوخته ولی هنوز خاکستری برجاست.
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ شنبه دوازدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 15:45
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
بهترین هدیه...
|
|
می بینم,من عشق را می بینم ولی از بیات آن عاجزم.
کاش می توانستم زیبایی تو را و با هم بودن را وصف کنم.
کاش در این پهنه ی وسیع زندگی به قدر موری ارزش داشتم که با دیدنش پی به اسرار
لاینفک الهی می برند.
خدا را سپاس می گویم که این قدرت را به من عطا کرد تا آنچه در این کلبه ی حقیر دلم می
گذرد بنگارم.
چه بنویسم,از چه بنویسم,از که بنویسم.شاید بهتر باشد از تو بنویسم.از تو که در اولین نگاه
عشق را به من آموختی.تویی که خورشید بی غروب دلت چون پرده ای گرم و عشق امیز بر
دلم افکنده شد و من را,من را که از عاطفه و عشق هیچ نمی دانستم تبدیل به یک دیوانه
کرد.آری دیوانه.دیوانه ی عشق تو.
در اوج چشمان سیاه بی فروغت شوری نشاط انگیز را می بینم که کسی قادر به درک آن
نیست.در واژه واژه ی کلماتت معنای عشق را در می یابم و در لحظه لحظه ی حرکاتت
زیبایی را حس می کنم.
اکنون که در اوج این احساس ناب هستم قلبم را برایت هدیه می کنم تا از گشودنش تصویر
خود را ببینی تا بدانی تا هنگامی که این قلب می تپد دوستت خواهم داشت.
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه یازدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 21:37
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
عشق اول...
|
عشق اول مهربونم سرتو بزار رو شونم عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم عشق اول نازنینم دستتو بزار تو دستام عشق اول بهترینم بوی تو داره نفسهام
عشق اول,عشق آخر اگه امشب در کنارم تو رو دارم پس چرا چشم انتظارم؟ عشق اول,عشق آخر نکنه خوابم دوباره نکنه تنهام بزاری بشه قلبم پاره پاره !
نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم نکنه هرگز ندونی که تو رو من می پرستم نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم نکنه هرگز ندونی که تو رو من می پرستم نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو نکنه هرگز نخونم شعر غمگین چشاتو اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی...
|
|
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ جمعه یازدهم مرداد 1387ÓÇÚÊ 19:39
ÊæÓØ
خودم
|
|
|
|
من... |
|
من همونم که یه روز, میخواستم دریا بشم, میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم. آرزو داشتم برم, تا به دریا برسم, شب و آتیش بزنم تا به فردا برسم. اما نتونستم...
|
|